بلاگ

چطور کودکی را بزرگ کنیم که مسئولیت‌پذیر باشد؟

خیلی از والدین دوست دارند بچه‌شان در آینده فردی باشد که مسئولیت کارهایش را می‌پذیرد، اشتباه را گردن دیگران نمی‌اندازد، وسط کارها جا نمی‌زند و برای کارهایش تعهد دارد. اما مسئولیت‌پذیری یک ویژگی ذاتی یا ژنتیکی نیست؛ یک مهارت رفتاری و احساسی است که از سال‌های اولیه زندگی شکل می‌گیرد. قبل از اینکه به «چطور یاد بدهیم» برسیم، باید بفهمیم اصلاً مسئولیت‌پذیری برای کودک یعنی چه و چرا بعضی بچه‌ها از قبول مسئولیت فرار می‌کنند.

برای کودک، مفهوم مسئولیت چیزی شبیه فهم رابطه «من کاری انجام می‌دهم → نتیجه‌ای رخ می‌دهد» است.

این رابطه برای بزرگسال بدیهی است، اما برای کودک سال‌ها طول می‌کشد جا بیفتد. خیلی وقت‌ها کودکی که از جمع‌کردن اسباب‌بازی فرار می‌کند یا تقصیر را گردن بقیه می‌اندازد، لزوماً بی‌انضباط یا لج‌باز نیست؛ ممکن است هنوز درک نکرده باشد که کارهایش پیامد دارد، یا اینکه انجام کارها بخشی از بودن در یک رابطه مشترک است نه یک کار اجباری.

مسئولیت‌پذیری معمولاً از سه مسیر شکل می‌گیرد:

اول اینکه کودک احساس کند در محیطش «نقش دارد» و کارهایش اثر واقعی می‌گذارد. دوم اینکه در برابر کارهای خودش احساس مالکیت کند؛ یعنی کاری را انجام دهد نه برای رضایت دیگران، بلکه چون به خودش مربوط است. و سوم اینکه تجربه کند نتیجه کارهایش قابل پیش‌بینی است—هم نتیجه خوب و هم نتیجه بد. اگر کودک در خانواده‌ای بزرگ شود که کارها از او گرفته می‌شود چون «تو وقت نداری»، «من سریع‌ترم»، «الان حوصله ندارم کمک کنم تو انجام بدی»، کم‌کم یاد می‌گیرد که مسئولیت‌ها متعلق به او نیستند؛ او فقط مصرف‌کننده است نه شریک.

خیلی از خانواده‌ها به قصد محبت، کارهای کودک را سریع‌تر، تمیزتر یا بدون دردسر «خودشان» انجام می‌دهند. لباس‌پوشیدن، جمع‌کردن وسایل، بردن لیوان به آشپزخانه، بستن بند کفش، مرتب‌کردن تخت… این کارها به‌ظاهر کوچک‌اند اما هرکدام فرصتی هستند برای اینکه کودک بفهمد «من کاری انجام می‌دهم و نتیجه‌اش را می‌بینم.» وقتی این فرصت‌ها از او گرفته می‌شود، او یاد نمی‌گیرد که مسئولیت یعنی چه، چون هیچ‌وقت فرصت تجربه‌کردن آن را نداشته.

مسئولیت‌پذیری با اجبار یا تهدید ساخته نمی‌شود.

اگر کودک فقط تحت فشار بزرگسال کاری را انجام دهد، شاید ظاهر کار درست باشد ولی «احساس مالکیت» شکل نمی‌گیرد. کودک یاد می‌گیرد کار را انجام دهد تا دعوا نشود، تا تنبیه نشود یا تا توجه بگیرد؛ نه به این دلیل که کار خودش است. این مسیر معمولاً در آینده به فردی تبدیل می‌شود که مسئولیت را زمانی می‌پذیرد که دیده شود یا تأیید بگیرد، نه وقتی لازم است کاری انجام شود.

برای اینکه مسئولیت‌پذیری واقعی شکل بگیرد، کودک باید تجربه کند که انتخاب دارد، کارش معنا دارد و نتیجه‌اش قابل دیدن است. مثلاً به جای اینکه والد بگوید «اگه اسباب‌بازی‌هاتو جمع نکنی بهت تبلت نمی‌دم»، می‌تواند بگوید «این اسباب‌بازی‌ها مال تو هستن، تصمیم بگیر باهاشون چیکار می‌کنی. اگه روی زمین بمونن ممکنه گم بشن یا خراب شن.» در این حالت کودک مسئولیت پیامد را می‌پذیرد، نه اینکه صرفاً برای فرار از تنبیه کاری انجام دهد.
نکته مهم دیگر این است که مسئولیت‌پذیری بدون فرصت اشتباه کردن به‌وجود نمی‌آید. کودکی که هر کاری برایش اصلاح می‌شود، هر اشتباهش جایگزین می‌شود و همیشه یکی پشت سرش می‌رود تا خراب نکند، یاد نمی‌گیرد نتیجه کار خودش را ببیند. مسئولیت یعنی «من انجام دادم و اگر اشتباه شد، راهش را پیدا می‌کنم.» اگر کودک اجازه تجربه اشتباه نداشته باشد، مسئولیت فقط یک واژه اخلاقی می‌شود نه یک مهارت.
در کنار همه این‌ها، الگوی والدین نقش کلیدی دارد. کودکی که می‌بیند بزرگسالان اشتباه را می‌پذیرند، عذرخواهی می‌کنند، کار ناتمام را تمام می‌کنند و وظایف خانه را تقسیم می‌کنند، مسئولیت را «زندگی واقعی» می‌بیند نه چیزی که فقط از بچه‌ها خواسته می‌شود. اما اگر والدین دائماً تقصیر را بیرون می‌اندازند، کارهایشان را نصفه رها می‌کنند یا نقش قربانی می‌گیرند، کودک همین رفتار را طبیعی می‌بیند و در خودش هم تکرار می‌کند.
در نهایت مسئولیت‌پذیری از دل کارهای روزمره شکل می‌گیرد، نه از نصیحت. از بردن ظرف خودش تا آشپزخانه، کمک‌درست کردن سفره، تمیزکردن چیزی که ریخته، کامل‌کردن کاری که شروع کرده و پذیرفتن سهم خودش در دعواها. اگر این رفتارها فرصت داده شوند و کودک احساس کند نقش واقعی دارد، کم‌کم رابطه‌اش با «کارهایی که به من مربوط است» عوض می‌شود.
مسئولیت‌پذیری یک مهارت تدریجی است، نه یک دستور. وقتی کودک فرصت تجربه، انتخاب، اشتباه و پیامد را داشته باشد، این رفتار تبدیل به بخشی از شخصیتش می‌شود نه چیزی که فقط وقتی کسی نگاه می‌کند انجامش دهد.

دیدگاهتان را بنویسید